فید دانشجویی در استرالیا

درباره نویسنده
دانشجوی دور
اینجا را یک دانشجوی مهندسی کامپیوتر که در حال حاظر ساکن استرالیاست مینویسه. چند ماهی بیشتر نیست که پا به خاک قاره اقیانوسیه گذاشته ام. شاید روزی همین خاک رو وطن دومم قرار دادم شاید! یه جورایی نگاه کنی ما 5 سال است مهاجریم خانه بر دوش و، از این سو به آن سو راه میبریم. در این پنج سال تنها همراه من خداوند بوده است و همسرم که پا به پا همراهم بوده‌اند این جا در رابطه با استرالیا ، دانشگاه ، درس هایم و کامپیوتر خواهم نوشت و قسمت اصلیش رو فقط برای ثتب خاطرات ذهنیم مینویسم. چرا که اکنون که به گذشته مینگرم جز یک تصویر مبهم نمیبینم و ترسم از آن است که روزی هیچ بیاد نیاورم آین راه را چگونه آمده ام؟!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • در راه استرالیا 5
  • در راه استرالیا 4
  • به خدای خودم....
  • در راه استرالیا ۳
  • در راه استرالیا ۲
  • در راه استرالیا ۱
  • 6 سال پیش
  • روزانه نوشت
  • پست، سوسک، آرایشگاه
  • موبایل در استرالیا
  • یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
  • شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
  • ب بسم الله
کلمات کلیدی مطالب
  • استرالیا (٢)
  • آرایشگاه (۱)
  • ملبورن (۱)
  • نوشابه (۱)
  • سالاد الویه (۱)
  • موبایل استرالیا (۱)
  • شهریه دانشگاه استرالیا (۱)
  • پست استرالیا (۱)
  • سوسک استرالیای (۱)
  • فرودگاه ملبورن (۱)
  • هتل فورمولا وان (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
     
کدهای اضافی کاربر


دانشجویی در استرالیا
روزانه نوشت های یک دانشجوی فوق لیسانس کامپیوتر در استرالیا
در راه استرالیا 5
نویسنده: دانشجوی دور - شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

غذایی رو که خریده بودم بدون اینکه هیچی از مزش بفهمم فقط برای اینکه مدتی بود چیزی نخورده بودم میجویدم و قورت میدادم! ساعت حدود های ۶ صبح بود اگر اشتباه نکنم که موبایلم شروع به زنگ زدن کرد...از ایران بود نگران بودن من خواب نمونده باشم غافل از اینکه من شب قبل رو اصلا نخوابیده بودم....سخت ترین کاری باید انجام میدادم این که خودم رو خوشحال و موفق نشون بدم در حالی که از شنیدن صداشون قبلم از شدت ناراحتی ضربانش بالا میرفت میخواستم فریاد بزنم....بابا جان من اصلا نخواستم نمیشه من برگردم؟ ولی خوب این اصلا شخصیت من نبود که چنین کاری بکنم من همیشه هر سنگی رو برداشتم تا اون نقطه آخرش بردم من اصلا عادت ندارم به اطرافیانم از سختی ها از شکست هام بگم

تلفن رو خیلی زود قطع کردم....

(این پست تا همینجاش چند روزه که همینطوری پیش نویش مونده و از اونجایی که دیدم داره خیلی طولانی میشه گفتم یه کم خلاصش کنم تموم شه زود تر)

 

علی ایحال...با حالی ناجور از رستوران امدم بیرون و راه افتادم به سمت ترمینال...وقتی سالن رو پیدا کردم و رفتم تو خیلی شلوغ پلوغ بود صف هواپیما و.ی.ر جین بلو رو پیدا کردم و رفتم تو صف. فقط تو این لحظات داشتم به اضافه بارم و اینکه چقدر سخت بگیرن فکر میکردم. چشمم افتاد به یه تابلویی رو دیوار که نوشته بود امنیت پرواز شوخی نیست در مورد اینکه من بمب دارم تو چمدونم از این حرفا نمک نریزید. منم همینطور داشتم به اتفاقاتی که سر خلق خدا تو فرودگاه های آمریکا واسه گشتن وسایل میاوردن فکر میکردم واقعا چیز زیادی الان یادم نیست اما اصلا خوب نبودم....

نوبتم شد با ترس و لرز رفتم جلو و وسایل رو گذاشتم بالا فکر میکنم ٢ کیلویی اضافه بود و گفت میخوای از توش برداری سریع گفتم نه چون بار همراهم ٢٠ کیلو بود فکر میکنم و اصلا نمیخواستم که اونا بفهمن خلاصه گفت هر کیلو ۵ دلار منم ١٠ دلار بهش دادم و قضیه فیصله پبدا کرد.

اما تمام این مدتی رو که توی صف بودم با دقت داشتم اطرافم رو نگاه میکردم...مردم رو و اصلا با خدوم همش داشتم تجزیه تحیلیل میکردم که حالا چی میشه من باید فرهنگ این ها رو و... تا بخوام یاد بگیرم و یک ترس و دلهره غیر قابل اجتنابی توی وجودم میجوشید که اصلا قابل وصف نیست.

از گیت بازرسی هم بدون هیچ مشکلی رد شدم جز اینکه باید لپ تاپ رو از داخل کیف در میاوردی و من ٢ تا لپ تاپ داشتم و خوب!!! دوباره همون احساس گیت های امنیتی آمریکا و ترس ناخودگاه از خاورمیانه ای بودن بهم دست داد.

از گیت به سلامتی گذشتیم و خیلی زود بود واسه پرواز رفتم در محل سوار شدن نشتسم تلویزیون روشن بود و برنامه اخبار صبح گاهی بود خیلی سعی میکردم بفهمم که گوینده ها چی میگن اما زیاد متوجه نمیشدم هم صداش کم بود هم لهجه اوزیشون خیلی غلیظ بود و هم من با تمام اون اوصاف در شرایطی نبودم که بتونم روی چیزی تمرکز کنم فقط داشتم فکر میکردم من باید با این محیط دوست بشم و خوب اینجا الان!! اولش من باید بتونم از برنامه تلویزیونی اینجا خوشم بیاد و مثل زبان مادریم بهش گوش بدم!! سخت بود سخت ترهم بگیری اوضاع خراب و خراب تر میشه

و تمام این مدت چشمم به بار های همراهم بود و اینکه ایا اینها رو از من خواهند گرفت؟ میفهمن؟ خدایا بعد من چکار کنم؟ بیام به یکی بگم بار من و بیاره که بار خودش نداره؟

۴۵ دقیقه ای گذشت و در رو باز کردن و به لطف خدا به سلامتی گذشتیم اونقدر دعا خونده بودم که نمیدوستم چکار کنم دیگه...

یه هواپیما کوچیک بود شبیه بویینگ های ام دی ایران ایر تور! فقط نو تر و تمیز بار ها رو بالا جا دادم و سر جام نشستم.... اصلا به چی داشتم تمام این مدت فکر میکردم هیچی یادم نمیاد........

٣ ربع بعد هواپیما در کنبرا فرود امد و هون تو سالن اولین چیزی که به فکرش بودم تبدیل پریز برق بود که سریع یه دونه خریدم و بیرون قرار بود از دانشگاه امده باشند یه پسر مو طلایی اوزی دم یه میز دانشگاه منتظر من و یه سری دیگه بود که داشتن میامدن باهاش که صحبت کردم گفت بارت رو بگیر بیا بریم بهم گفت تو جا داری؟ گفتم نه فقط یه متل رزرو دارم گفت ادرس رو بده....یهو گفتم من ادرس رو ندارم براتون ایمیل کردم فقط ...این اسم متل هست!

گفت من نمیدونم کجاست و چند تا زنگ زد یکی ادرس رو بهش داد و گفت تو نمیشه با اتوبوس بیای برات تاکسی میگرم....تو تاکسی که نشستم راننده خودش از یه کشور درب و داقونی بود که یادم نیست کجاست منتها فوری در مورد مال ما پرسید سعی کردم دس به سرش کنم که یعنی ادامه نده چون هیچ حوصله این بحث ها رو نداشتم

من رو رسوند دم متل رفت....

متل یه خونه ویلایی ٢ طبقه بود یه جایی که اطرافش همه خونه هایی به همین شکل بود. سبک خونه ها دقیقا شبیه شمال ایران بود خانه ویلایی ٢ طبقه با سقف شیروونی و در های چوبی سبز و بدنه چوبی اتاق ها طبقه دوم بود و باید از طریق یه راه پله فلزی میرفتی به ایوان طبقه دوم که درب اتاق ها بود

خلاصه یه کوبه روی در چوبی پایین بود اون رو چند باری زدم تا اینکه یه مرد چینی در رو باز کرد! بهش گفتم من رزرو کرده بودم و چکار کنم یه نگاهی به دفترش کرد گفت اره اسمت هست خوب اتاق الان نداریم ظهر خالی میشه داریم تمیزش میکنم چکار میکنی؟ گفتم هیچی همین جا میشنم و گفت اِ اگه اینطوره صبر کن یه اتاق هست اما خنک کننده نداره! میخوای بری اونجا ؟ بعدم زود مثل اینکه قیافه من بهش چیزی رو فهمونده باشه گفت:

ببین من که نمیخوام تو رو گول بزنم اما خوب انتخاب با خودته اگر میخوای صبر کن اگر نه این هست! منم گفتم نه ببین تو حرفت درسته اما من گرماییم صبر کنم بهتر بعد یهو یه خانومی به چینی از تو آشپزخونه یه چیزی گفت که بعد گفت اها مثکه یه اتاق هست تو برو اونجا!!!!!

ادامه دارد.....

نظرات ()



در راه استرالیا 4
نویسنده: دانشجوی دور - شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

اتاق متل فرمولا ١ همونطور که انتظارش رو داشتم بسیار تمیز و منظم بود. درون اتاق همونطور که گفتم برای یک خانواده ٣ نفره فظا خواب در نظر گرفته شده بود. تختی دو نفره برای والدین و تختی نردبانی برای فرزندشون در قسمت بالای تخت والدین طوری که تخت بالایی روی قسمت سر تخت قرار میگرفت.

در هنگام وارد شدن از درب سمت راست دری سفید رنگی بود که به سرویس بهداشتی باز میشد و در روبرو ابتدا تخت هایی که توصیف کردم و بعد از اون در گوشه سمت چپی اتاق یک محل رو شویی قرار داشت. گوشه سمت راست تلویزیون ١۴ اینچ قدیمی بود که تا حدی که یادم هست فیلم هایی رو بر حسب برنامه قبلی تعیین شده پخش میکرد. از توصیف اتاق که بگذریم. لحظه که وارد اتاق شدم احساس غربت، ترس و دلتنگی آنچنان وجودم رو تسخیر کرده بود که احساس آدمی رو داشتم که بر خلاف میلش به جایی تبعید شده. دور از تمام کسانی که میشناخته.

وسایلم رو روی زمین کنار گذاشتم و شروع کردم لباس زمستونی رو که از مشهد تنم بود و برای هوای تابستونی ملبورن نامناسب در آوردن. تنها چیزی که از اون زمان به یاد دارم بغضی هست که تمام مدت توی گلوم احساسش میکردم. و بعد از اون اولین لحظه ای که وارد اتاق شدم در ادمه همون احساس قبلی اینجا رو با اتاق کثیف اون مسافرخونه در مالزی مقایسه میکردم. یک احساس سنگین از پشیمانی بخاطر همراه نیاوردن او! با خودم فکر میکردم اگر الان همراه من بود چقدر از اینکه این اتاق تمیز و راحت هست خوشحال میشد! و فلش بک به خاطرات اولین شب ورودمون به مالزی! خدایا آیا من واقعا در حق همسرم ظلم کرده بودم؟نباید هیچ موقع اون اتفاقات میافتاد....

بعد از اون شروع کردم به سعی کردن برای روشن کردن موبایل سیم کارت ایران....شبکه های مختلف رو سعی میکردم و فکر میکنم در نهایت اپتوس من رو به متصل کرد... سعی کردم با ایران تماس بگیرم و بهشون خبر رسیدنم رو بدم اما فایده نداشت کار نمیکرد. گوشی اچ تی سی رو روشن کردم و سعی کردم به اینترنت متصل بشم تا شاید از اون طریق بتونم تماسی بگیرم و خوب در کمال ناباوری اینترنت اتاق متل مجانی نبود! ۵ دلار برای نیم ساعت استفاده از نت.....با تهمونده پولی که توی کارت ویزای مالزیم بودم خریدمش و سعی کردم با موبایل او تماس بگیرم و جواب نمیداد.....با شماره خونه پدری تماس گرفتم پدرم بعد از شنیدن صدای من خیلی خوشحال شد و بغض توی گلوی من هم ترکید....اما اون لحظه خودم رو خیلی جدی گرفتم و گفتم من رسیدم حالم خوبه و هتلم همه چیز خیلی خوبه!!! احساس بچه کوچیکی رو داشتم که زمین خورده و نمیخواد به روی خودش بیاره زانوی پاش پوسکن شده!!! فقط به پدر گفتم موبایل من یک طرفس بهش زنگ بزن ببینم کار میکنه و خوب تماس برقرار شد خداحافظی کردیم....

با تمام وجودم آرزو میکردم که کسی با هام تماس بگیره احساس میکردم حتی شندین صداشون هم آرومم میکنه...یادم میاد که بعد از ساعتی او بهم زنگ زد خیلی کوتاه احوالش رو پرسیدم ترسم از این بود که اگر طولانیش کنم بغض توی گلوم کار دستم بده تماس رو که قطع کردم با تمام وجود برای درد نداشتم شروع به گریه کردم!!

اون شب رو چطور به صبح روسندم بماند، فقط همین رو میخوام ازش یادم بمونه که تمام شب رو نخوابیدم و بار ها از ترس از دست دادن پرواز از خواب بیدار شدم....صبح روز بعد خیلی خیلی زود تر از تخت اومدم بیرون! صورتم رو با این فکر که باید مرتب باشم زمانی که به دانشگاه میرسم اصلاح کردم. یک دست لباس تمیز از داخل ساک دستیم در اوردم و پوشیدم... تمام فکرم این بود که ساک های سنگین رو با چرخ شکسته تا ترمینال چطور باید ببرم و بعد از اون به فکری شاید پرواز های داخلی از این جا نباشه و بعد تو میریسی مثل خوره داشت فکرم رو میخورد زود زدم بیرون با سختی زیاد بار های رو تا مکدونالد نزدیک متل بردم و اونجا یک چرخ پیدا کردم که میشد بار ها رو روش قرار داد.

برای صبحانه با تصور از مالزی داخلی مکدونالد شدم و نه مغزم کار میکرد که منو رو بخونم و نه منو هیچ شباهتی به اونچه شاید بار ها و بار ها خورده بودم داشت....فقط چیزی رو سفارش دادم و به میزم برگشتم

خوب به یاد دارم که با دقت به محیط اطرافم نگاه میکردم همه چیز جدید بود به طور غیر قابل باوری هیچ چیز شباهتی به اونچه تا بحال دیده بودم نداشت! حتی برای برداشتن شکر چند دقیقه ای رو صرف نگاه کردن به مردم کردم تا بفهمم چطور و از کجا برای چایشون شکر بر میدارند؟!

ادامه دارد....

پ.ن : من اصلا انتظار ندارم که کسی این خزعبلات براش جذابیتی داشته باشه که بخواد بخونه و من فقط از ترس فراموش شدن خاطراتم برای سالهایی دوری که دوشت دارم بدونم در گذشته چطور فکر میکردم این جارو مینویسم. لطفا خودتون رو به زحمت نیندازید!

-م

نظرات ()



به خدای خودم....
نویسنده: دانشجوی دور - سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



در راه استرالیا ۳
نویسنده: دانشجوی دور - یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

زمانی از خواب بیدار شدم که احساس کردم مدت طولانی رو خواب بودم یه کم بیشتر که فکر کردم یادم اومد به خاطر قرص خوابی بوده که اول پرواز با آبی که از فرودگاه خریده بودم خوردم هنوز خماری مخدر توی قرص کاملا بر طرف نشده یه نگاهی به نقشه روی مانیتور که میندازم یهو هری دلم میریزه چیزی تا ملبورن نمونده! خودمو جمع و جور میکنم و سریع دنبال مسواکی که توی کیت هواپیما بود میگردم و خودم و به دستشویی میرسونم نمیدونم چرا همش فکر میکردم اونجا که پیاده میشم نباید نامنظم باشم!؟

هنوز چند دقه نگذشته که کسی درب دستشویی رو میزنه و صدا میکنه در با دهن کفی و مسواک توش باز میکنم مهماندار سریع اشاره میکنه زود تر کارت رو تموم کنه و میگه داریم فرود میایم با سر حرفشو تایید میکنم و در و میبندم مسواکم رو نصفه نیمه توم میکنم و موهام رو که در اثر خواب طولانی پرواز ۱۴ ساعتی شکسته سعی میکنم یه طوری نظم بدم و از دستشویی میزنم بیرون! تمام این مدت دارم به این فکر میکنم که آیا چی در انتظارم میتونه باشه؟

لحظه های میگذره و هواپیما روی باند به نرمی فرود میاد انقدر توی دلم استرس موج میزنه که اصلا متوجه فرود نمیشم  فقط از پنجره که نسبتا تا صندلی های میانی فاصلش زیاد به جایی که قرار چند سال آینده عمرم و مهمانش باشم نگاه میکنم نور های زرد و نارنجی روی باند به علت خماری حاصل از قرص آرام بخش کم نور تر از حالت عادیه و فرودگاهش حتی از پشت پنجره هواپیما داد میزنه که قابل مقایسه با فرودگاه مالزی نیست....

دارم فکر میکنم با باقیمونده قرص های آرامبخش چکار کنم خیلی دلم میخواد با خودم ببرمشون میدونم تو راه برگشت لازم میشن! سریع از تو کیسه جلو صندلی برش میدارم و میچپونمش توی جیبم و شروع میکنم وسایلم رو جمع کردن و با دلهره‌ای که هر لحظه بیشتر میشه به سمت در خروجی میرم و از هواپیما پیاده میشم اولین چیزی که ازسالن فرودگاه نظرم رو جلب میکنه در های سفید و تمیز هستن که بر خلاف عمر دراز فرودگاه نویی رو فریاد میزنن به نظرم این خیلی خوبه ! همه مسافر های دیگه رو دنبال میکنم و توی تمام راه تابلوهای بزرگ به سطل های زباله اشاره میکنه که و نوشته هر چیز غیر مجاز یا خوراکی دارید در این سطل ها بندازید یه آن بسته قرص رو از جیبم بیرون میکشم و تو آخرین سطلی که سر راهمه میندازم!!

وارد سالن خیلی کوچیکی میشیم که تمام معادلات ذهنیم رو به هم میزنه این فرودگاه ملبورنه؟ مگه میشه؟ غافل از این که بعد ها آموختم که مردمان این سوی دنیا هیچ توجهی به زرق و برق زندگی ندارن و کاملا شبیه مردم دهاتی هستن که تو اگر با گرونترین لباس ها هم وارد جمعشون بشی چیزی از توجهشون رو جلب نمیتونی بکنی اما این اون لحظه بر خلاف تمام نقشه های بیش ساخته ذهن من بود. دنبال نقاله‌ای که بار ما رو تحویل میده میگردم آخرین نقاله سمت راست و میرم و منتظر بارم میشه...تعداد زیادی از بار های میاد اما خبری از چمدون های من نیست؟! هزار تا فکر از سرم میگذره که شاید گم شده و هزار تا نقشه واسه بعدش میکشم که باید یعنی چکار کنم تو همین فکرا که یکیشون رو نقاله ظاهر میشه نفسه راحتی میکشم و برش میدارم بعدی هم به سرعت سرو کلش پیدا میشه و حالا آماده رفتنم.

به سمت صفی گمرک میرم و چشم به دنبال سگ هایی معروف غذا یاب استرالیا میگرده اما مثکه خبری ازشون نیست و صف طولانی کم کم جلو میره از پشت سرم چسم به ماشینی میفته که چرخ های فرودگاه رو به خودش بسته و داره میبره اولین چیزی که به ذهن میرسه کارگر های مالایی جاسکو ان که هرشب آخر شب که با او داشتیم از خرد میامیدم با ساختی تعداد زیاد چرخ رو باید هل میدادن و من همیشه به او میگفتم بهتره که ماشینی باشه که این چرخ ها رو باهاش جمع کنن و ناگهان این همون ماشین ذهنی من هست که ظاهر شده با خودم میگم یادم باشه زنگ که زد براش تعریف کنم ؛ تو همین فکرام که کم کم نوبت وسایل من میشه برشون میدارم و میذارم زیر دستگاه و کارت اظهار نامه رو به مامور مربوطه تحویل میدم هیچ چیز ممنوعی همرام نیست و خوب بدون هیچ بازرسی اضافه رد میشم.

در خروجی سالن که باز میشه هوای سردی تو صورتم میخوره و تعجب از این که چقدر شب تابستون سردی هست سریع کتی رو که داخل ساک دستیم گذاشتم بر میدارم و میپوشم با سختی چرخ رو هل میدم و هیچ نمیدون باید چطور به هتلی که ۷۰۰ متر با ترمینال فاصله داره باید برسم دنبال نشونه هستم اما خبری نیست از کسی سوال میکنم و فقط بهم میگه مستقیم برو...

چند صد متری که میرم علامت مکدونالدز ی که متل باید در کنارش باشه رو از دو میبینم همش دارم فکر میکنم با چرخ باید چکار کنم أیا میتونم با خودم ببرمش تا متل؟ یا باید دیگه بذارمش و در نهایت رای به ضرر خودم میدم چمدون ها رو از چرخ پیاده میکنم و شروع میکنم با سختی کشیدنش اما بزرگه اصلا راه نمیره نمیدونم چه مرگش شده یه نگاهی به کفش میبینم تو راه پاره شده به خودم فحش میدم که رفتم اینو خریدم که وزن خودش کم بود و خیلی زیاد بارش کردم و به این روز افتاد. با هر بدبختی هست از تو خیابون های تارک میکشمش به سمت راه که فکر میکنم صحیحه. یه عده جوون های عرب پشته سرم دارن میان سر و صدای زیادی میکنن یه نگاه به عقب میندازم میگم نکنه تو این تاریکی کاری با من داشته باشن و یهو چشمم به چرخی میوفته که کسی خیلی دور تر رهاش کرده!!! و متوجه اشتباهم میشم چمدون ها رو روی چرخ میذارم و راه متل رو به سختی پیدا میکنم.

به درب متل که میرسم هیچ شباهتی به متل نداره یه درب کوچیک که دستگاهی شبیه دستگاه بلیط فروش کنارش هست؟! سریع میفهمم باید شماره رزرو رو اون تا وارد کنی تا بهت کارت ورود بده و این ها فقط و فقط به ترس من از محیط ناشنخته‌ای که بهش وارد شدم اضافه میکنه کارت و میگرم طبقه سوم هست و وارد میشم در کمال تعجب آسانسوری وجود نداره!؟! با سختی چمدون ها رو تا طبقه سوم بالا میارم و وارد اتاق میشم اتاق تمیز و کوچکی که اصلا به ۱۰۰ و خورده‌ای دلار که بابتش پول دادی نمیرزه! یه تخت دو نفره در اتاق هست و یه تخت بالا هست که باید با نردبون بری روش و بالا بخوابی....

ادامه دارد...

نظرات ()



در راه استرالیا ۲
نویسنده: دانشجوی دور - یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

روز ما قبل آخر رو اصلا یادم نمیاد که فقط الان که تقویم رو چک کردم میبینم که جمعه بوده!! آها ناهارش رو با مامان بابای او و پسر خالش رفتیم طرقبه فکر کنم؟! خلاصه شبش رفتیم وسایلم رو از خونه ما....اینارو ولش کن اینجارو مینویسم واسه چیزایی که میخوام یادم نره! پس بذار فقط مهم هاش رو بنویسم..

وسایل رو آوردم و شروع کردم جمع کردن! اولین ضربه جایی وارد شد که! هرجا رو میگشتم واسه حلقم نبود! خلاصه هرچی نذر و نیاز نمیدونم چی شده بود!؟ من از مالزی که آمدم یقین دارم که با خودم آورده بودم و داخل کیفم بوده اما بعد از اون هرجا رو گشته آب شده بود رفته بود تو زمین! واسه یاداوری این بار دومیه که حلقه من به صورت جدی گم میشه و دفعه قبل هم به همین شکل میدونستم که جای خاصی گذاشتمش اما کجا یادم نمیامد!!(آخرش از تو جیب حوله سبزه در اومد) بگذیریم حلقه پیدا نشد و اینو بگم که مامان اون شب فتو چینی پخته بود و خاله افسانه هم زنگ زد گفت بیا شله ببر واسه خودت و منم رفتم ازشون گرفتم...

دیگه وسایل و جمع کردم و او هم نشسته بود رو تخت زل زل منو نگاه میکرد غم تو نگاش داد میزد...منتها من همون غم رو داشتم با همه فشار های دیگه‌ای که بهش اضافه مضاعف بر اون.

فرداش صبح زود از خواب پاشدم و رفتم حرم از اون جا امدم اما چون خیلی زود بود رفتم خونه مامان بابای او پیش مامانش و اونجا صبحانه خوردم تا آریشگاه رو به روی خونشون باز شد موهامو کوتاه کردم برگشتم خونه..در این بین پیچ و دسته عینکی که میخواستم با چسب بچسبونمش گم شد!! مجبور شدم برم یه عینک دیگه بگیرم و فروشنده لطف کرد تا ظهر بهم تحویل داد عینک رو.

تا عصر کار های نهایی رو چک کردم و خوب تا لحظه آخر طبق معمول من دارم میدوم!!! ای بابا!!

توی راه فرودگاه نمیدونم چرا عین کسی که داره پا به قتل گاه خودش میزاره دل جوش میزد...تمام راه احساس بدی داشتم اما سعی میکردم به روی خودم نیار اما اگه کسی تو ماشین نبود حتما گریه‌ام میگرفت اما خوب نمیخواستم روحیه‌اش رو خراب کنم واسه همین اصلا به روی مبارک نمیاوردم...

از جزییات که بگذریم موقع خداحافظی شد و من از همه جدا شدم از قبلش این تو پرانتز بگم که ١ ماه پیش که مشهد بودم من پاس نویی رو که از کوالا گرفته بودم بردم خروجی دایم من رو توش زدن اما چاپ نکردن مسولش گفت چاپ نمیخواد نیازی نیست تو سیستم ثبته!!! منم هی فکر میکردم نکنه یه درد سری بشه این خلاصه به بابا گفتم کارت نظام من رو بیارین که اگه مشکلی پیش امد حلش کنم.اگرچه میدونستم اگر مشکلی پیش بیاد اونجا قابل حل نیست...

رفتم تو بار و تحویل دادم و بعد خداحافظی اومدم که از مرز رد شم(من همیشه یه احساس بدی دارم وقتی میخوام از این پست های بازرسی و اینا رد شم. چرا نمیدونم) یارو بعده یه مقدار بالا، پایین گفت نیمشه بری شما اجازه خروج ندارین!! خلاصه حالا از من اصرار از اونا انکار در نهایت رفتم پیش سر کشیک فرودگاه و سریع به بابام زنگ زدم که خودتو با کارت نظام وظیفه برسون که من بدبخت شدم!!!

یارو هم هی میزنه تو کامپیوترش میگه مگه این اسم تو نیست خوب تو اجازه خروج نداری!!! من بش میگم بابا این پاس قبلیه منه من که ۵ سال پاس داشتم ١٠٠ بار باهاش از ایران خارج شدم برادر...باز میگفت نه پاس قبلیت تو سیستم نیست(!!!) اون لحظه واقعن تو دلم داشتم به خدای خودم فقط التماس میکردم که خدا جون حالا چی میشه!؟!

بعد یه ربعی بابا امد با کارت نمیدونم چطوری تا اونجا امده بود؟(خوب طبیعتا غیر مسافر رو بهش اجازه آمدن تا اون نقطه رو نمیدن) دلم براش میسوخت داشت مثه اسپند رو آتیش جلز ولز میکرد...افسره هم البته کم نذاشت خدایی و به هر جا میتونست زنگ زد واسه کار من! دیگه با بیسیم به مسول هواپیمایی گفت چمدون ایشون رو بندازین بیرون ایشون ممنوع الخروجن.(!) به خدا گفتم خدایا اگر میخوای کاری بکنی برایم الان وقتشه که یهو تلفن افسر زنگ خورد و یکی(!) از اون ور نمیدونم کی بود؟!و چی گفت؟! که گفت میتوتنی بری(!!!!!) یه نگاه به خودم کردم یه نگاه به آسمون که خدایا تو دیگه کی هستی! (توی مغزم این چیزا داشت اون لحظاتی که به افسره التماس میکردم میگذشت‌:‌ خوب خدا رو شکر امشب هم در امنیت زیر سقف خونه بابام به صبح میرسونم! خدایا بلیط داخلیم واسه ملبورن تا کنبرا چی میشه!؟ رزو اتاق متلم چی میشه؟! تا کی که دیگه من بتونم برم!! من به روز اول نمیرسم!! اما واقعن در کنار همه اون ناراحتی یه قسمتی از قلبم از این که بهانه‌ای واسه موندن هست خوشحال بود!)

بگذریم که من چطور به هواپیما رسیدم تو هواپیما که نشستم اشکام مثل چی می‌ریخت از پنجره که میدیدم دارم از زمین جدا میشم و به صندلی کنارم که نگاه میکردم گریه میکردم و فقط دعا میخوندم زیر لب...احساس شُکی بهم دست داده بود که بعد از یه ساعت داشتم به خودم میلرزیدم. و فقط چشمم به صندلی کناری خودم بود که خالیه و او نبود این بار!

اما به جرات میگم این بدترین زمانی بوده که تا حالا تو هواپیما گذروندم...

تو طول راه جز دفعه هایی که به گریه افتادم چیزی یادم نیست!

ادامه دارد...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »