روز ما قبل آخر رو اصلا یادم نمیاد که فقط الان که تقویم رو چک کردم میبینم که جمعه بوده!! آها ناهارش رو با مامان بابای او و پسر خالش رفتیم طرقبه فکر کنم؟! خلاصه شبش رفتیم وسایلم رو از خونه ما....اینارو ولش کن اینجارو مینویسم واسه چیزایی که میخوام یادم نره! پس بذار فقط مهم هاش رو بنویسم..

وسایل رو آوردم و شروع کردم جمع کردن! اولین ضربه جایی وارد شد که! هرجا رو میگشتم واسه حلقم نبود! خلاصه هرچی نذر و نیاز نمیدونم چی شده بود!؟ من از مالزی که آمدم یقین دارم که با خودم آورده بودم و داخل کیفم بوده اما بعد از اون هرجا رو گشته آب شده بود رفته بود تو زمین! واسه یاداوری این بار دومیه که حلقه من به صورت جدی گم میشه و دفعه قبل هم به همین شکل میدونستم که جای خاصی گذاشتمش اما کجا یادم نمیامد!!(آخرش از تو جیب حوله سبزه در اومد) بگذیریم حلقه پیدا نشد و اینو بگم که مامان اون شب فتو چینی پخته بود و خاله افسانه هم زنگ زد گفت بیا شله ببر واسه خودت و منم رفتم ازشون گرفتم...

دیگه وسایل و جمع کردم و او هم نشسته بود رو تخت زل زل منو نگاه میکرد غم تو نگاش داد میزد...منتها من همون غم رو داشتم با همه فشار های دیگه‌ای که بهش اضافه مضاعف بر اون.

فرداش صبح زود از خواب پاشدم و رفتم حرم از اون جا امدم اما چون خیلی زود بود رفتم خونه مامان بابای او پیش مامانش و اونجا صبحانه خوردم تا آریشگاه رو به روی خونشون باز شد موهامو کوتاه کردم برگشتم خونه..در این بین پیچ و دسته عینکی که میخواستم با چسب بچسبونمش گم شد!! مجبور شدم برم یه عینک دیگه بگیرم و فروشنده لطف کرد تا ظهر بهم تحویل داد عینک رو.

تا عصر کار های نهایی رو چک کردم و خوب تا لحظه آخر طبق معمول من دارم میدوم!!! ای بابا!!

توی راه فرودگاه نمیدونم چرا عین کسی که داره پا به قتل گاه خودش میزاره دل جوش میزد...تمام راه احساس بدی داشتم اما سعی میکردم به روی خودم نیار اما اگه کسی تو ماشین نبود حتما گریه‌ام میگرفت اما خوب نمیخواستم روحیه‌اش رو خراب کنم واسه همین اصلا به روی مبارک نمیاوردم...

از جزییات که بگذریم موقع خداحافظی شد و من از همه جدا شدم از قبلش این تو پرانتز بگم که ١ ماه پیش که مشهد بودم من پاس نویی رو که از کوالا گرفته بودم بردم خروجی دایم من رو توش زدن اما چاپ نکردن مسولش گفت چاپ نمیخواد نیازی نیست تو سیستم ثبته!!! منم هی فکر میکردم نکنه یه درد سری بشه این خلاصه به بابا گفتم کارت نظام من رو بیارین که اگه مشکلی پیش امد حلش کنم.اگرچه میدونستم اگر مشکلی پیش بیاد اونجا قابل حل نیست...

رفتم تو بار و تحویل دادم و بعد خداحافظی اومدم که از مرز رد شم(من همیشه یه احساس بدی دارم وقتی میخوام از این پست های بازرسی و اینا رد شم. چرا نمیدونم) یارو بعده یه مقدار بالا، پایین گفت نیمشه بری شما اجازه خروج ندارین!! خلاصه حالا از من اصرار از اونا انکار در نهایت رفتم پیش سر کشیک فرودگاه و سریع به بابام زنگ زدم که خودتو با کارت نظام وظیفه برسون که من بدبخت شدم!!!

یارو هم هی میزنه تو کامپیوترش میگه مگه این اسم تو نیست خوب تو اجازه خروج نداری!!! من بش میگم بابا این پاس قبلیه منه من که ۵ سال پاس داشتم ١٠٠ بار باهاش از ایران خارج شدم برادر...باز میگفت نه پاس قبلیت تو سیستم نیست(!!!) اون لحظه واقعن تو دلم داشتم به خدای خودم فقط التماس میکردم که خدا جون حالا چی میشه!؟!

بعد یه ربعی بابا امد با کارت نمیدونم چطوری تا اونجا امده بود؟(خوب طبیعتا غیر مسافر رو بهش اجازه آمدن تا اون نقطه رو نمیدن) دلم براش میسوخت داشت مثه اسپند رو آتیش جلز ولز میکرد...افسره هم البته کم نذاشت خدایی و به هر جا میتونست زنگ زد واسه کار من! دیگه با بیسیم به مسول هواپیمایی گفت چمدون ایشون رو بندازین بیرون ایشون ممنوع الخروجن.(!) به خدا گفتم خدایا اگر میخوای کاری بکنی برایم الان وقتشه که یهو تلفن افسر زنگ خورد و یکی(!) از اون ور نمیدونم کی بود؟!و چی گفت؟! که گفت میتوتنی بری(!!!!!) یه نگاه به خودم کردم یه نگاه به آسمون که خدایا تو دیگه کی هستی! (توی مغزم این چیزا داشت اون لحظاتی که به افسره التماس میکردم میگذشت‌:‌ خوب خدا رو شکر امشب هم در امنیت زیر سقف خونه بابام به صبح میرسونم! خدایا بلیط داخلیم واسه ملبورن تا کنبرا چی میشه!؟ رزو اتاق متلم چی میشه؟! تا کی که دیگه من بتونم برم!! من به روز اول نمیرسم!! اما واقعن در کنار همه اون ناراحتی یه قسمتی از قلبم از این که بهانه‌ای واسه موندن هست خوشحال بود!)

بگذریم که من چطور به هواپیما رسیدم تو هواپیما که نشستم اشکام مثل چی می‌ریخت از پنجره که میدیدم دارم از زمین جدا میشم و به صندلی کنارم که نگاه میکردم گریه میکردم و فقط دعا میخوندم زیر لب...احساس شُکی بهم دست داده بود که بعد از یه ساعت داشتم به خودم میلرزیدم. و فقط چشمم به صندلی کناری خودم بود که خالیه و او نبود این بار!

اما به جرات میگم این بدترین زمانی بوده که تا حالا تو هواپیما گذروندم...

تو طول راه جز دفعه هایی که به گریه افتادم چیزی یادم نیست!

ادامه دارد...