اتاق متل فرمولا ١ همونطور که انتظارش رو داشتم بسیار تمیز و منظم بود. درون اتاق همونطور که گفتم برای یک خانواده ٣ نفره فظا خواب در نظر گرفته شده بود. تختی دو نفره برای والدین و تختی نردبانی برای فرزندشون در قسمت بالای تخت والدین طوری که تخت بالایی روی قسمت سر تخت قرار میگرفت.

در هنگام وارد شدن از درب سمت راست دری سفید رنگی بود که به سرویس بهداشتی باز میشد و در روبرو ابتدا تخت هایی که توصیف کردم و بعد از اون در گوشه سمت چپی اتاق یک محل رو شویی قرار داشت. گوشه سمت راست تلویزیون ١۴ اینچ قدیمی بود که تا حدی که یادم هست فیلم هایی رو بر حسب برنامه قبلی تعیین شده پخش میکرد. از توصیف اتاق که بگذریم. لحظه که وارد اتاق شدم احساس غربت، ترس و دلتنگی آنچنان وجودم رو تسخیر کرده بود که احساس آدمی رو داشتم که بر خلاف میلش به جایی تبعید شده. دور از تمام کسانی که میشناخته.

وسایلم رو روی زمین کنار گذاشتم و شروع کردم لباس زمستونی رو که از مشهد تنم بود و برای هوای تابستونی ملبورن نامناسب در آوردن. تنها چیزی که از اون زمان به یاد دارم بغضی هست که تمام مدت توی گلوم احساسش میکردم. و بعد از اون اولین لحظه ای که وارد اتاق شدم در ادمه همون احساس قبلی اینجا رو با اتاق کثیف اون مسافرخونه در مالزی مقایسه میکردم. یک احساس سنگین از پشیمانی بخاطر همراه نیاوردن او! با خودم فکر میکردم اگر الان همراه من بود چقدر از اینکه این اتاق تمیز و راحت هست خوشحال میشد! و فلش بک به خاطرات اولین شب ورودمون به مالزی! خدایا آیا من واقعا در حق همسرم ظلم کرده بودم؟نباید هیچ موقع اون اتفاقات میافتاد....

بعد از اون شروع کردم به سعی کردن برای روشن کردن موبایل سیم کارت ایران....شبکه های مختلف رو سعی میکردم و فکر میکنم در نهایت اپتوس من رو به متصل کرد... سعی کردم با ایران تماس بگیرم و بهشون خبر رسیدنم رو بدم اما فایده نداشت کار نمیکرد. گوشی اچ تی سی رو روشن کردم و سعی کردم به اینترنت متصل بشم تا شاید از اون طریق بتونم تماسی بگیرم و خوب در کمال ناباوری اینترنت اتاق متل مجانی نبود! ۵ دلار برای نیم ساعت استفاده از نت.....با تهمونده پولی که توی کارت ویزای مالزیم بودم خریدمش و سعی کردم با موبایل او تماس بگیرم و جواب نمیداد.....با شماره خونه پدری تماس گرفتم پدرم بعد از شنیدن صدای من خیلی خوشحال شد و بغض توی گلوی من هم ترکید....اما اون لحظه خودم رو خیلی جدی گرفتم و گفتم من رسیدم حالم خوبه و هتلم همه چیز خیلی خوبه!!! احساس بچه کوچیکی رو داشتم که زمین خورده و نمیخواد به روی خودش بیاره زانوی پاش پوسکن شده!!! فقط به پدر گفتم موبایل من یک طرفس بهش زنگ بزن ببینم کار میکنه و خوب تماس برقرار شد خداحافظی کردیم....

با تمام وجودم آرزو میکردم که کسی با هام تماس بگیره احساس میکردم حتی شندین صداشون هم آرومم میکنه...یادم میاد که بعد از ساعتی او بهم زنگ زد خیلی کوتاه احوالش رو پرسیدم ترسم از این بود که اگر طولانیش کنم بغض توی گلوم کار دستم بده تماس رو که قطع کردم با تمام وجود برای درد نداشتم شروع به گریه کردم!!

اون شب رو چطور به صبح روسندم بماند، فقط همین رو میخوام ازش یادم بمونه که تمام شب رو نخوابیدم و بار ها از ترس از دست دادن پرواز از خواب بیدار شدم....صبح روز بعد خیلی خیلی زود تر از تخت اومدم بیرون! صورتم رو با این فکر که باید مرتب باشم زمانی که به دانشگاه میرسم اصلاح کردم. یک دست لباس تمیز از داخل ساک دستیم در اوردم و پوشیدم... تمام فکرم این بود که ساک های سنگین رو با چرخ شکسته تا ترمینال چطور باید ببرم و بعد از اون به فکری شاید پرواز های داخلی از این جا نباشه و بعد تو میریسی مثل خوره داشت فکرم رو میخورد زود زدم بیرون با سختی زیاد بار های رو تا مکدونالد نزدیک متل بردم و اونجا یک چرخ پیدا کردم که میشد بار ها رو روش قرار داد.

برای صبحانه با تصور از مالزی داخلی مکدونالد شدم و نه مغزم کار میکرد که منو رو بخونم و نه منو هیچ شباهتی به اونچه شاید بار ها و بار ها خورده بودم داشت....فقط چیزی رو سفارش دادم و به میزم برگشتم

خوب به یاد دارم که با دقت به محیط اطرافم نگاه میکردم همه چیز جدید بود به طور غیر قابل باوری هیچ چیز شباهتی به اونچه تا بحال دیده بودم نداشت! حتی برای برداشتن شکر چند دقیقه ای رو صرف نگاه کردن به مردم کردم تا بفهمم چطور و از کجا برای چایشون شکر بر میدارند؟!

ادامه دارد....

پ.ن : من اصلا انتظار ندارم که کسی این خزعبلات براش جذابیتی داشته باشه که بخواد بخونه و من فقط از ترس فراموش شدن خاطراتم برای سالهایی دوری که دوشت دارم بدونم در گذشته چطور فکر میکردم این جارو مینویسم. لطفا خودتون رو به زحمت نیندازید!