غذایی رو که خریده بودم بدون اینکه هیچی از مزش بفهمم فقط برای اینکه مدتی بود چیزی نخورده بودم میجویدم و قورت میدادم! ساعت حدود های ۶ صبح بود اگر اشتباه نکنم که موبایلم شروع به زنگ زدن کرد...از ایران بود نگران بودن من خواب نمونده باشم غافل از اینکه من شب قبل رو اصلا نخوابیده بودم....سخت ترین کاری باید انجام میدادم این که خودم رو خوشحال و موفق نشون بدم در حالی که از شنیدن صداشون قبلم از شدت ناراحتی ضربانش بالا میرفت میخواستم فریاد بزنم....بابا جان من اصلا نخواستم نمیشه من برگردم؟ ولی خوب این اصلا شخصیت من نبود که چنین کاری بکنم من همیشه هر سنگی رو برداشتم تا اون نقطه آخرش بردم من اصلا عادت ندارم به اطرافیانم از سختی ها از شکست هام بگم

تلفن رو خیلی زود قطع کردم....

(این پست تا همینجاش چند روزه که همینطوری پیش نویش مونده و از اونجایی که دیدم داره خیلی طولانی میشه گفتم یه کم خلاصش کنم تموم شه زود تر)

 

علی ایحال...با حالی ناجور از رستوران امدم بیرون و راه افتادم به سمت ترمینال...وقتی سالن رو پیدا کردم و رفتم تو خیلی شلوغ پلوغ بود صف هواپیما و.ی.ر جین بلو رو پیدا کردم و رفتم تو صف. فقط تو این لحظات داشتم به اضافه بارم و اینکه چقدر سخت بگیرن فکر میکردم. چشمم افتاد به یه تابلویی رو دیوار که نوشته بود امنیت پرواز شوخی نیست در مورد اینکه من بمب دارم تو چمدونم از این حرفا نمک نریزید. منم همینطور داشتم به اتفاقاتی که سر خلق خدا تو فرودگاه های آمریکا واسه گشتن وسایل میاوردن فکر میکردم واقعا چیز زیادی الان یادم نیست اما اصلا خوب نبودم....

نوبتم شد با ترس و لرز رفتم جلو و وسایل رو گذاشتم بالا فکر میکنم ٢ کیلویی اضافه بود و گفت میخوای از توش برداری سریع گفتم نه چون بار همراهم ٢٠ کیلو بود فکر میکنم و اصلا نمیخواستم که اونا بفهمن خلاصه گفت هر کیلو ۵ دلار منم ١٠ دلار بهش دادم و قضیه فیصله پبدا کرد.

اما تمام این مدتی رو که توی صف بودم با دقت داشتم اطرافم رو نگاه میکردم...مردم رو و اصلا با خدوم همش داشتم تجزیه تحیلیل میکردم که حالا چی میشه من باید فرهنگ این ها رو و... تا بخوام یاد بگیرم و یک ترس و دلهره غیر قابل اجتنابی توی وجودم میجوشید که اصلا قابل وصف نیست.

از گیت بازرسی هم بدون هیچ مشکلی رد شدم جز اینکه باید لپ تاپ رو از داخل کیف در میاوردی و من ٢ تا لپ تاپ داشتم و خوب!!! دوباره همون احساس گیت های امنیتی آمریکا و ترس ناخودگاه از خاورمیانه ای بودن بهم دست داد.

از گیت به سلامتی گذشتیم و خیلی زود بود واسه پرواز رفتم در محل سوار شدن نشتسم تلویزیون روشن بود و برنامه اخبار صبح گاهی بود خیلی سعی میکردم بفهمم که گوینده ها چی میگن اما زیاد متوجه نمیشدم هم صداش کم بود هم لهجه اوزیشون خیلی غلیظ بود و هم من با تمام اون اوصاف در شرایطی نبودم که بتونم روی چیزی تمرکز کنم فقط داشتم فکر میکردم من باید با این محیط دوست بشم و خوب اینجا الان!! اولش من باید بتونم از برنامه تلویزیونی اینجا خوشم بیاد و مثل زبان مادریم بهش گوش بدم!! سخت بود سخت ترهم بگیری اوضاع خراب و خراب تر میشه

و تمام این مدت چشمم به بار های همراهم بود و اینکه ایا اینها رو از من خواهند گرفت؟ میفهمن؟ خدایا بعد من چکار کنم؟ بیام به یکی بگم بار من و بیاره که بار خودش نداره؟

۴۵ دقیقه ای گذشت و در رو باز کردن و به لطف خدا به سلامتی گذشتیم اونقدر دعا خونده بودم که نمیدوستم چکار کنم دیگه...

یه هواپیما کوچیک بود شبیه بویینگ های ام دی ایران ایر تور! فقط نو تر و تمیز بار ها رو بالا جا دادم و سر جام نشستم.... اصلا به چی داشتم تمام این مدت فکر میکردم هیچی یادم نمیاد........

٣ ربع بعد هواپیما در کنبرا فرود امد و هون تو سالن اولین چیزی که به فکرش بودم تبدیل پریز برق بود که سریع یه دونه خریدم و بیرون قرار بود از دانشگاه امده باشند یه پسر مو طلایی اوزی دم یه میز دانشگاه منتظر من و یه سری دیگه بود که داشتن میامدن باهاش که صحبت کردم گفت بارت رو بگیر بیا بریم بهم گفت تو جا داری؟ گفتم نه فقط یه متل رزرو دارم گفت ادرس رو بده....یهو گفتم من ادرس رو ندارم براتون ایمیل کردم فقط ...این اسم متل هست!

گفت من نمیدونم کجاست و چند تا زنگ زد یکی ادرس رو بهش داد و گفت تو نمیشه با اتوبوس بیای برات تاکسی میگرم....تو تاکسی که نشستم راننده خودش از یه کشور درب و داقونی بود که یادم نیست کجاست منتها فوری در مورد مال ما پرسید سعی کردم دس به سرش کنم که یعنی ادامه نده چون هیچ حوصله این بحث ها رو نداشتم

من رو رسوند دم متل رفت....

متل یه خونه ویلایی ٢ طبقه بود یه جایی که اطرافش همه خونه هایی به همین شکل بود. سبک خونه ها دقیقا شبیه شمال ایران بود خانه ویلایی ٢ طبقه با سقف شیروونی و در های چوبی سبز و بدنه چوبی اتاق ها طبقه دوم بود و باید از طریق یه راه پله فلزی میرفتی به ایوان طبقه دوم که درب اتاق ها بود

خلاصه یه کوبه روی در چوبی پایین بود اون رو چند باری زدم تا اینکه یه مرد چینی در رو باز کرد! بهش گفتم من رزرو کرده بودم و چکار کنم یه نگاهی به دفترش کرد گفت اره اسمت هست خوب اتاق الان نداریم ظهر خالی میشه داریم تمیزش میکنم چکار میکنی؟ گفتم هیچی همین جا میشنم و گفت اِ اگه اینطوره صبر کن یه اتاق هست اما خنک کننده نداره! میخوای بری اونجا ؟ بعدم زود مثل اینکه قیافه من بهش چیزی رو فهمونده باشه گفت:

ببین من که نمیخوام تو رو گول بزنم اما خوب انتخاب با خودته اگر میخوای صبر کن اگر نه این هست! منم گفتم نه ببین تو حرفت درسته اما من گرماییم صبر کنم بهتر بعد یهو یه خانومی به چینی از تو آشپزخونه یه چیزی گفت که بعد گفت اها مثکه یه اتاق هست تو برو اونجا!!!!!

ادامه دارد.....