زمانی از خواب بیدار شدم که احساس کردم مدت طولانی رو خواب بودم یه کم بیشتر که فکر کردم یادم اومد به خاطر قرص خوابی بوده که اول پرواز با آبی که از فرودگاه خریده بودم خوردم هنوز خماری مخدر توی قرص کاملا بر طرف نشده یه نگاهی به نقشه روی مانیتور که میندازم یهو هری دلم میریزه چیزی تا ملبورن نمونده! خودمو جمع و جور میکنم و سریع دنبال مسواکی که توی کیت هواپیما بود میگردم و خودم و به دستشویی میرسونم نمیدونم چرا همش فکر میکردم اونجا که پیاده میشم نباید نامنظم باشم!؟

هنوز چند دقه نگذشته که کسی درب دستشویی رو میزنه و صدا میکنه در با دهن کفی و مسواک توش باز میکنم مهماندار سریع اشاره میکنه زود تر کارت رو تموم کنه و میگه داریم فرود میایم با سر حرفشو تایید میکنم و در و میبندم مسواکم رو نصفه نیمه توم میکنم و موهام رو که در اثر خواب طولانی پرواز ۱۴ ساعتی شکسته سعی میکنم یه طوری نظم بدم و از دستشویی میزنم بیرون! تمام این مدت دارم به این فکر میکنم که آیا چی در انتظارم میتونه باشه؟

لحظه های میگذره و هواپیما روی باند به نرمی فرود میاد انقدر توی دلم استرس موج میزنه که اصلا متوجه فرود نمیشم  فقط از پنجره که نسبتا تا صندلی های میانی فاصلش زیاد به جایی که قرار چند سال آینده عمرم و مهمانش باشم نگاه میکنم نور های زرد و نارنجی روی باند به علت خماری حاصل از قرص آرام بخش کم نور تر از حالت عادیه و فرودگاهش حتی از پشت پنجره هواپیما داد میزنه که قابل مقایسه با فرودگاه مالزی نیست....

دارم فکر میکنم با باقیمونده قرص های آرامبخش چکار کنم خیلی دلم میخواد با خودم ببرمشون میدونم تو راه برگشت لازم میشن! سریع از تو کیسه جلو صندلی برش میدارم و میچپونمش توی جیبم و شروع میکنم وسایلم رو جمع کردن و با دلهره‌ای که هر لحظه بیشتر میشه به سمت در خروجی میرم و از هواپیما پیاده میشم اولین چیزی که ازسالن فرودگاه نظرم رو جلب میکنه در های سفید و تمیز هستن که بر خلاف عمر دراز فرودگاه نویی رو فریاد میزنن به نظرم این خیلی خوبه ! همه مسافر های دیگه رو دنبال میکنم و توی تمام راه تابلوهای بزرگ به سطل های زباله اشاره میکنه که و نوشته هر چیز غیر مجاز یا خوراکی دارید در این سطل ها بندازید یه آن بسته قرص رو از جیبم بیرون میکشم و تو آخرین سطلی که سر راهمه میندازم!!

وارد سالن خیلی کوچیکی میشیم که تمام معادلات ذهنیم رو به هم میزنه این فرودگاه ملبورنه؟ مگه میشه؟ غافل از این که بعد ها آموختم که مردمان این سوی دنیا هیچ توجهی به زرق و برق زندگی ندارن و کاملا شبیه مردم دهاتی هستن که تو اگر با گرونترین لباس ها هم وارد جمعشون بشی چیزی از توجهشون رو جلب نمیتونی بکنی اما این اون لحظه بر خلاف تمام نقشه های بیش ساخته ذهن من بود. دنبال نقاله‌ای که بار ما رو تحویل میده میگردم آخرین نقاله سمت راست و میرم و منتظر بارم میشه...تعداد زیادی از بار های میاد اما خبری از چمدون های من نیست؟! هزار تا فکر از سرم میگذره که شاید گم شده و هزار تا نقشه واسه بعدش میکشم که باید یعنی چکار کنم تو همین فکرا که یکیشون رو نقاله ظاهر میشه نفسه راحتی میکشم و برش میدارم بعدی هم به سرعت سرو کلش پیدا میشه و حالا آماده رفتنم.

به سمت صفی گمرک میرم و چشم به دنبال سگ هایی معروف غذا یاب استرالیا میگرده اما مثکه خبری ازشون نیست و صف طولانی کم کم جلو میره از پشت سرم چسم به ماشینی میفته که چرخ های فرودگاه رو به خودش بسته و داره میبره اولین چیزی که به ذهن میرسه کارگر های مالایی جاسکو ان که هرشب آخر شب که با او داشتیم از خرد میامیدم با ساختی تعداد زیاد چرخ رو باید هل میدادن و من همیشه به او میگفتم بهتره که ماشینی باشه که این چرخ ها رو باهاش جمع کنن و ناگهان این همون ماشین ذهنی من هست که ظاهر شده با خودم میگم یادم باشه زنگ که زد براش تعریف کنم ؛ تو همین فکرام که کم کم نوبت وسایل من میشه برشون میدارم و میذارم زیر دستگاه و کارت اظهار نامه رو به مامور مربوطه تحویل میدم هیچ چیز ممنوعی همرام نیست و خوب بدون هیچ بازرسی اضافه رد میشم.

در خروجی سالن که باز میشه هوای سردی تو صورتم میخوره و تعجب از این که چقدر شب تابستون سردی هست سریع کتی رو که داخل ساک دستیم گذاشتم بر میدارم و میپوشم با سختی چرخ رو هل میدم و هیچ نمیدون باید چطور به هتلی که ۷۰۰ متر با ترمینال فاصله داره باید برسم دنبال نشونه هستم اما خبری نیست از کسی سوال میکنم و فقط بهم میگه مستقیم برو...

چند صد متری که میرم علامت مکدونالدز ی که متل باید در کنارش باشه رو از دو میبینم همش دارم فکر میکنم با چرخ باید چکار کنم أیا میتونم با خودم ببرمش تا متل؟ یا باید دیگه بذارمش و در نهایت رای به ضرر خودم میدم چمدون ها رو از چرخ پیاده میکنم و شروع میکنم با سختی کشیدنش اما بزرگه اصلا راه نمیره نمیدونم چه مرگش شده یه نگاهی به کفش میبینم تو راه پاره شده به خودم فحش میدم که رفتم اینو خریدم که وزن خودش کم بود و خیلی زیاد بارش کردم و به این روز افتاد. با هر بدبختی هست از تو خیابون های تارک میکشمش به سمت راه که فکر میکنم صحیحه. یه عده جوون های عرب پشته سرم دارن میان سر و صدای زیادی میکنن یه نگاه به عقب میندازم میگم نکنه تو این تاریکی کاری با من داشته باشن و یهو چشمم به چرخی میوفته که کسی خیلی دور تر رهاش کرده!!! و متوجه اشتباهم میشم چمدون ها رو روی چرخ میذارم و راه متل رو به سختی پیدا میکنم.

به درب متل که میرسم هیچ شباهتی به متل نداره یه درب کوچیک که دستگاهی شبیه دستگاه بلیط فروش کنارش هست؟! سریع میفهمم باید شماره رزرو رو اون تا وارد کنی تا بهت کارت ورود بده و این ها فقط و فقط به ترس من از محیط ناشنخته‌ای که بهش وارد شدم اضافه میکنه کارت و میگرم طبقه سوم هست و وارد میشم در کمال تعجب آسانسوری وجود نداره!؟! با سختی چمدون ها رو تا طبقه سوم بالا میارم و وارد اتاق میشم اتاق تمیز و کوچکی که اصلا به ۱۰۰ و خورده‌ای دلار که بابتش پول دادی نمیرزه! یه تخت دو نفره در اتاق هست و یه تخت بالا هست که باید با نردبون بری روش و بالا بخوابی....

ادامه دارد...